تخت گاز می رفت هرچندماه یک بار، که مسئولیت بالاترومهمترمی گرفت خواهرش به شوخی می گفت: مصطفی! اینجوری چندماه دیگه دبیرکل سازمان ملل می شوی ها!!! همسرش با خنده می گفت : اینقدر برایش دعا نکنید که بالاتر برود یک وقت آنقدر بالا می رود که نه شما می بینیدش نه من... راست می گفت...



افسران - زن مربی جامعه است ....

برگرفته شده از http://www.ghoran2013-2014.blogfa.com/





 

 

امام خامنــــه ای:

 

 

در پیوند ازدواج قرار نیست دو نفر فقط به هم برسند.

قرار است با هم به خدا برسند.

 

همسر یعنی همسفر تا بهشت

 

 

 

 

1379778721918925_large copy [1600x1200].jpg



 



 

خوشا آنان که با عزت ز گیتی    بساط خویش برچیدند و رفتند

ز کالاهای این آشفته بازار      شهادت را پسندیدند و رفتند . . .

 

آیا میدانید دلیل اینکه شما الان با آرامش و امنیت کامل ، این متن رو میخونی

از جان گذشتگی هزاران شهید است ؟

این ابر مردان را فراموش نکنیم . . .

هفته دفاع مقدس گرامی باد

 

 



برچسب ها : هفته دفاع مقدس

خیلی وقته نمیدونم از چی بنویسم.....از کدوم درد بگم "؟؟؟

 

از سه هزار میلیارد بنویسم........یا درد فرزند شهید ؟

از بی حجابی زنان........یا بی غیرتی مردان ؟

از بی حیایی دختران شهرم........یا زنانگی پسران شهرم ؟

از کشتی نوح بنویسم...........یا قایق سهراب ؟

از جانباز شیمیایی بنویسم........یا پارتی های شهرک غرب ؟

از شیطان پرستی بگم........یا کوروش که مد شده ؟

از بازیگران سینما بگم........یا پول میلیاردی فوتبال ؟

از دل سیاه خودم بگم........یا دل خون رهبرم ؟     

 

 


بعد از شهدا چه کردیم این بود جواب خون شهیدان ؟؟؟



با سرو وضع افتضاحی وارد اتاقم شد و از من درخواست یک نامه کرد. نامه رو آماده کردم و تحویلش دادم. تشکر کرد و خواست از جاش بلند بشه بره بهش گفتم :
ببخشید خانم شرمنده اما بهتر نیست یک مقدار حجابتون رو درست کنید؟

گفت: نه نمیشه. گفتم: جسارته ببخشید میشه بپرسم چرا؟ جواب داد: آخه شوهرم اینجوری دوست داره و بهم گفته اینجوری بیا بیرون.

خندم گرفت و در جواب گفتم: مطمئن باشین شوهری که دوست داره ناموسش اینجوری بیاد بیرون تادیگران هم ازش لذت ببرن خودشم چشمش دنبال ناموس دیگرانه تا ازونا لذت ببره، میگین نه ایندفعه که رفتین بیرون خوب به چشمای شوهرتون نگاه کنید. چند روز بعد با ناراحتی زیاد و حجابی مناسب برگشت. بهم گفت: تازه متوجه حرف شما شدم...



گپ و گفتی با ...

ببین عزیزم...

شما خانم خوش تیپی که من و تو ایستگاه اتوبوس و یا دانشگاه و... چپ چپ نگاه میکنی!

ببین فکر نکن من که چادر سرمه عقلم نمیرسه که آدم با مانتو راحت تر و آزادتره!

فکر نکن زیر چادرم کولر گازی روشنه و تو این گرما عین خیالمم نیست!

خیلی هم گرمه.گرم چیه؟ داغه اصلا!اونم وقتی که تو خیابون باشی و کله ات داغ شه از شدت جذب نور خورشید بخاطر رنگ چادر...!

من اگه موهامو مث شما نمیذارم بیرون فک نکن کچلم ها!!!

لاک قرمز نمیزنم فک نکنی سر در نمیارم لاک چی چیه ها!تا دلت بخواد لاک دوس دارم.بلدم بزنم.

ببین عزیزم مانتوی آستین سه ربعت چقد خنکه واسه تابستون...من مریض نیستم که به خاطر آستین  کوتاه مانتوم ساق دستم میکنم...تازه اینقدم گرم میشه وقتی میچسبه به دست...

چادر سر کردن خیلی سخته!

اینکه تو شلوغی ها چادرتو از لای جمعیت جمع کنی و مواظب باشی تو اتوبوس یکی که چادرتو با خودش نبره!

فک نکنی چادر سر میکنم چون مانتویی که زیر چادرمه زشته!نه خیر.کلی پول مانتومو دادم اما تو نمیبینیش...

حالا مانتو هیچی...میدونی چادر مشکی چقد گرون شده؟؟؟!!!بخوای حساب کنی سر نکردنش به صرفه تره!

منم میفهمم آدم وقتی شال شو شل سر کنه کلی هوا میاد و میره و خنک میشم...

میفهمم وقتی روسریمو لبنانی میبندم به حد خفگی گرمم میشه!

ببین من خوب میدونم وقتی سوزن میکوبم تو روسری چند ده هزارتومنی ام،خراب میشه!

این صورت ساده معنیش این نیست که من نمیدونم ریمل و رژلب و پنکیک و...یعنی چی...

ببین منم بلدم روسری و کیف و کفش قرمزمو با مانتو و شلوار سفید ست کنم و با غرور تو خیابونا قدم بردارم...

روسری میگذارم و چادر مشکی به سر میکنم نه از آن روی که اجبارم کرده باشند یا اینکه همه باید یک شکل بپوشند و یک جور اندیشه کنند و یکجور ببینند...

شاید بپرسید که چرا چادر به سر میکنم و آزادی خود را محدود میکنم؟

چون زن مسلمان باید حجاب داشته باشد؛چون چادرم یک نماد و سنبل است.نماد رهایی.نجابت و پرچم افتخارزن ایرانی و شیعه ی مسلمان...

چادر به سر میکنم چون با آن کمی احساس بندگی میکنم...چادر به سر میکنم چون آن را دوست دارم...

آری من با چادر مشکی ام از خیلی هاآزادتر هستم...

چادر مشکی به سر میکنم چون میدانم خالق و پروردگارم مرا با حجاب بیشتر دوست دارد...

چون احساس میکنم امام زمانم که هر لحظه شاهد اعمال و رفتار من است را خشنود و راضی تر میکند...

چادر مشکی به سر میکنم چون سعی میکنم الگویم مادرم زهرا سلام الله علیها باشد که تنها 18 سال سن داشتند...

من یک دختر چادریم...

شاد و پر نشاط.سر زنده و پرکار...

قرآن و نهج البلاغه اگر میخوانم،حافظ و سعدی هم میخوانم....

عاشق پهلوانی های حضرت حیدر علیه السلام اگر هستم،یک عالمه شعر حماسی از شاهنامه هم حفظم...

پای سجاده ام گریه اگر میکنم،خنده هایم هم تماشایی است...

تابستانها اگر اردوی جهادی میروم،اردوی تفریحی ام نیز هر هفته به پاست...

ما با هم اگر دعای کمیل میرویم،پارک رفتنمان هم سر جایش است...

دعای عهدمان را اگر میخوانیم،همانجا سفره صفا باز میکنیم و با خنده و شادی صبحانمان میشود با طعم خدا...

من قشنگتر از دنیای خودمان سراغ ندارم...

دنیای من و این رفیقان با خدایم ،همین هایی که هرسال با هم اعتکاف میرویم،همینها که با هم اردو هم میرویم...

دنیای ما را ندیده کسی که به دعای کمیل ما خندیده!به چادرو حجابمان مسخره کرده...

من قشنگتر از دنیای خودمان سراغ ندارم...

 

نمیدانم در دلت چه میگذرد...

نمیخواهم بدانم...

ولی احسنت

که با حجابت...

نه دل شهیدی را شکاندی

و نه دل جوانی را لرزاندی!...






مطالب قديمي‌تر